اس ام اس عاشقانه,فال روز,دنیای اس ام اس,پیامک جدید اس ام اس عاشقانه,فال روز,دنیای اس ام اس,پیامک جدید جک خنده دار جوک هاي توپ اس ام اس هاي جديد جک هاي جديد سايت جک و اس ام اس



 مستند بسیار زیبای حجاب دختران آخرزمان

 اموزش گام به گام بستن شال و روسري

 مستند بسيار زيباي خود فروشي دختران

 

قيمت :2600 تومان

 

قيمت: 3300 تومان

 قيمت : 2300 تومان

 

 

 

 جديدترين ژورنال لباس و لوازم تزييني

 جشنواره ي ايران زمين در اهواز

 سخنرانی دکتر آرمان داوری پیرامون تکنیک های جذابیت بیشتر_چگونه جذاب شویم

 

قيمت :5200 تومان

 

قيمت: 2200 تومان

 قيمت : 4400 تومان

 

 

 


جهت ورود به فروشگاه اينترنتي دنياي اس ام اس کليک نماييد

Sitemap for www.bia2sms.org
www.bia2sms.org
فروشگاه اينترنتي فيلم  
خواص و فوايد خوراکي ها  
آيه ها و دعاهاي دلنشين  
آخ جون اس ام اس  
آفلاين هاي جديد  
اس ام اس متفرقه  
اس ام اس خنده دار  
اس ام اس سخنان بزرگان  
اس ام اس فلسفي  
اس ام اس مناسبتي  
تست روانشناسي  
مجموعه مقالات و تحقيق ها  
اطلاعات عمومي و پزشکي  
اس ام اس سرکاري    
اس ام اس عاشقانه    
شناخت گوشي ها    
ترفندهاي موبايل    
و اما لطيفه روز    
دنياي آموزش    
برگي از خاطرات اميرحجت  
مطالب روز    
عکس هاي روز    
داستان هاي زيبا    
حکايت ها و سخنهاي آموزنده  
و اما سرگرمي  
بهترين تصاوير دنيا    
تکه کلام هاي عاشقانه    
عکس هاي عاشقانه    
کدهاي جاوا    
عجايب خلقت    






عشق بی پایان | داستان های زیبا

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

برچسبها : عشق - داستان عشقی



نوشته شده در 28 آذر 1388 ساعت 17:31 توسط
[ نظرات (0) ] | 5 بالاي صفحه | لينک ثابت


داستان یه مدیر و یک مهندس | داستان های زیبا

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید:

"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"
مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً ۶ متری در طول جغرافیایی "۱٨'۲۴**ﹾ** ۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱**ﹾ** ۳۷** هستید
مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید

مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"

مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"

بقیه در ادامه مطلب"


ادامه مطلب

برچسبها : داستان - مدیر - مهندس - باحال



نوشته شده در 25 آذر 1388 ساعت 11:37 توسط مجید
[ نظرات (0) ] | 5 بالاي صفحه | لينک ثابت


جک و یک رفتار خوب (داستان) | داستان های زیبا

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش "جک" بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد. با خودم گفتم: "کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!"
من برای آخر هفته ­ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌
همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.
عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی
بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.
همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: " این بچه ها یه مشت آشغالن!"
او به من نگاهی کرد و گفت: " هی ، متشکرم!" و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.


ادامه مطلب

برچسبها : رفتار



نوشته شده در 20 آذر 1388 ساعت 01:27 توسط
[ نظرات (0) ] | 5 بالاي صفحه | لينک ثابت


خدا گفت: در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا ! | داستان های زیبا

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود




برچسبها : ملکوت - گنجشک - داستان زیبا



نوشته شده در 11 آبان 1388 ساعت 11:07 توسط نگارنده ی 2
[ نظرات (0) ] | 5 بالاي صفحه | لينک ثابت


داستان کوتاه مادر و یک داستان دیگر | داستان های زیبا

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من بود اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت. يك روز اومده بود  دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا   از اونجا دور شدم. روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط يك چشم داره.
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم .  كاش زمين دهن وا ميكرد و منو ..كاش مادرم  يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو شاد و خوشحال كني چرا نمي ميري ؟ اون هيچ جوابي نداد.... حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداشته باشم . سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...  از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم .تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شووقتي ايستاده بود دم در  بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بياد اينجا  ، اونم  بي خبر سرش داد زدم  ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بچه ها رو بترسوني؟!"  گم شو از اينجا! همين حالااون به آرامي جواب داد : " اوه   خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپديد شد.يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار دانش آموزان مدرسه ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي . . همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن
((اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،  خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي اينجا  ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم
آخه ميدوني ... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي. به عنوان يك مادر نمي تونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم . بنابراين چشم خودم رو دادم به توبراي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم  به جاي من دنياي جديد رو بطور كامل ببينه
با همه عشق و علاقه من به تو...))

 

((( داستان دوم را در ادامه ی مطالب بخوانید )))


ادامه مطلب

برچسبها : -



نوشته شده در 11 آبان 1388 ساعت 00:04 توسط امیرحجت
[ نظرات (0) ] | 5 بالاي صفحه | لينک ثابت


جانشین پادشاه | داستان های زیبا

روزی پادشاهی سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصمیم گرفت برای خود جانشینی انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ی گیاهی داد و از آنها خواست، دانه را در یک گلدان بکارند و گیاه رشد کرده را در روز معینی نزد او بیاورند.
پینک یکی از آن جوان ها بود و تصمیم داشت تمام تلاش خود را برای پادشاه شدن بکار گیرد، بنابراین با تمام جدیت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولی موفق نشد. به این فکر افتاد که دانه را در آب و هوای دیگری پرورش دهد، به همین دلیل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم آزمایش کرد ولی موفق نشد.
پینک حتی با کشاورزان دهکده های اطراف شهر مشورت کرد ولی همه این کارها بیفایده بود و نتوانست گیاه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسید. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گیاه کوچک خودشان را در گلدان برای پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتی نوبت به پینک رسید، پادشاه از او پرسید: « پس گیاه تو کو؟» پینک ماجرا را برای پادشاه تعریف کرد.
در این هنگام پادشاه دست پینک را بالا برد و او را جانشین خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.
پادشاه روی تخت نشست و گفت:« این جوان درستکارترین جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراین هیچ یک از دانه ها نمی بایست رشد می کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهی نیاز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهی که برای رسیدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافی دست بزند




برچسبها : جانشین - پادشاه - داستان زیبا



نوشته شده در 9 آبان 1388 ساعت 20:16 توسط نگارنده ی 2
[ نظرات (0) ] | 5 بالاي صفحه | لينک ثابت


شــــریــکـــ | داستان های زیبا

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد... با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

 

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا !»




برچسبها : -



نوشته شده در 3 آبان 1388 ساعت 22:20 توسط امیرحجت
[ نظرات (0) ] | 5 بالاي صفحه | لينک ثابت


قلب عاشق و یک داستان دیگر | داستان های زیبا

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي…شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه

...........................................................................................

پسري يه دختري رو خيلي دوست داشت که توي يه سي دي فروشي کار ميکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هيچي نگفت. هر روز به اون فروشگاه ميرفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از يک ماه پسرک مرد... وقتي دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک ديد که تمامي سي دي ها باز نشده... دخترک گريه کرد و گريه کرد تا مرد... ميدوني چرا گريه ميکرد؟ چون تمام نامه هاي عاشقانه اش رو توي جعبه سي دي ميگذاشت و به پسرک ميداد




برچسبها : قلب - عاشق



نوشته شده در 18 مهر 1388 ساعت 19:56 توسط نگارنده
[ نظرات (0) ] | 5 بالاي صفحه | لينک ثابت


داستان های کوتاه | داستان های زیبا

زيباترين قلب دنيا . . . (واقعا زیباست !)

روزي مرد جواني در ميانه ي شهري ايستاد و ادعا کرد زيباترين قلب دنيا را دارد . جمعيت زيادي دور او را گرفته و به قلب سالم و بدون خدشه ي او
نگاه مي کردند و همه تصديق مي کردند که قلب او براستي زيباترين و بي نقص ترين قلبي است که تا کنون ديده اند.
مرد جوان در کمال افتخار و با صدايي بلندتر از جمعيت به تعريف از قلب خود مي پرداخت که ناگهان پيرمردي جلوتر از جمعيت آمده خطاب به مرد جوان گفت : « اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست .» سکوتي برقرار شد و مرد جوان به همراه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند ، قلب او با قدرت تمام مي تپيد ، اما پر از زخم بود .
قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آن شده بود ، اما آنها بدرستي جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد . در بعضي نقاط قلب پيرمرد شيارهاي عميقي وجود داشت که هيچ تکه اي آنها را پرنکرده بود .
مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند که اين پيرمرد چطور ادعا
مي کند قلب زيباتري دارد !
مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره کرده خنديد و گفت : « سر شوخي داري ؟ قلبت را با قلب من مقايسه کن ! قلب تو تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است ! »
پيرمرد گفت : « درست است ، قلب تو سالم به نظر ميرسد . اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نخواهم کرد ... تو نخواهي دانست که هر زخمي يادگار مهر کسي است که من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام ، گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است که به جاي آن تکه ي بخشيده شده ، قرار داده ام . اما چون اين دو عين هم نبوده اند ، گوشه هايي دندانه دندانه بر قلبم دارم ، آنها برايم بسيار عزيزند ، چرا که يادآور عشقي زيبا هستند . بعضي وقتها بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ا م اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند ! اينها همين شيارهاي عميق هستند . گرچه دردآورند اما ، باز ياد آور يک دلدادگيه من اند و من همه در اين اميدم که آنها روزي باز گردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه اي که من در انتظارش بوده ام پر کنند . پس حال مي بيني که زيبايي واقعي چيست ... ! »
مرد جوان چند لحظه بي هيچ سخني اورا نظاره کرد ، در حاليکه اشک از گونه هايش سرازير بود ، سمت پيرمرد رفته از قلب جوان و سالم خود قطعه اي بيرون آورد و با دستاني لرزان ، به پيرمرد تقديم کرد . پيرمرد آنرا گرفت و در قلبش جاي داد و او نيز بخشي از قلب پير و زخمي خود را در جاي زخم قلب مرد جوان قرار داد .
مرد جوان به قلبش نگريست ، سالم نبود ، اما او و جمعيت همگي اذعان داشتند که از هميشه زيباتر بود .




برچسبها : -



نوشته شده در 14 مهر 1388 ساعت 12:47 توسط امیرحجت
[ نظرات (0) ] | 5 بالاي صفحه | لينک ثابت


شریک و یک داستان دیگر | داستان های زیبا

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از نگاهشان خواند:

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند .»

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و غذا آماده شد... با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو ساندویچ سفــارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد. اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم . »

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.»

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید . منتظر چی هستید؟ »

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــایم !»

((( بقیه در ادامه ی مطالب )))


ادامه مطلب

برچسبها : -



نوشته شده در 9 مهر 1388 ساعت 19:31 توسط امیرحجت
[ نظرات (0) ] | 5 بالاي صفحه | لينک ثابت


نوشته هاي پيشين
صفحات: [1]  [2]  

تبليغات














Search Engine Optimization and SEO Tools


Site Map

پيامک هاي عاشقانه ي جديد
اس ام اس عاشقانه ي جديد
اس ام اس مخصوص روز ولنتاين
پيامک هاي عاشقانه
اس ام اس هاي عاشفانه ي جديد
اس ام اس دلشکسته ها
اس ام اس جملات کوتاه ولي عميق
اس روانشناسي آموزش و پرورش کودکان
اس ام اس اس مخصوص زمستان
لطيفه هاي جديد و بامزه
اس ام اس هاي عرفاني جديد
اس ام اس هاي جديد دي ماه
اس ام اس هاي سرکاري دي ماه
اس ام اس هاي عاشقانه ي جديد
پيامک عاشقانه جديد
جملات کوتاه ولي عميق براي پيامک
توصيه هاي غذايي براي داشتن پوست سالم
روش پختن کباب کوبيده يوناني
مواد غذايي مفيد براي بدن
اس ام اس عاشقانه ناب و بسيار زيبا
اس ام اس عارفانه و عاشقانه
اس ام اس و پيامک مذهبي
لطيفه اي بامزه ي حيف نون
لطيفه اي بامزه ي روز
چگونه موبايل شنود ميشود
تکه کلام هاي عاشقانه براي اس ام اس
اس ام اس هاي عشقولانه ي جديد
پيامک هاي عاشقانه و فلسفي
راههاي جالب براي تقويت حافظه
مجموعه اس ام اس هاي جديد سرکاري عاشقانه
مزايا و معايب لنزهاي طبي
روش هاي مقابله با سرماخوردگي
اس ام اس خنده دار و سرکاري
اس ام اس ضد دختر
طرز تهيه خوراک کوفته ريزه
آنچه دختران تمايل دارند پسران بدانند
آنچه اس ام اس فارسي و انگليسي
بررسي پيامهاي خطا هنگام نصب
شخصيت شناسي از روي پيامک
مواد غذايي مفيد براي بيماري ها
عوامل ايجاد کننده ي موخوره
اس ام اس هاي جدبد از بزرگان
سخنان طلايي از آرد بزرگ
اخراجي هاي 2 از نوع هاليوودي
روانشناسي و آموزش و پرورش کودکان
تهران سومين شهر در معرض زلزله
اس ام اس سخنان بزرگان ,جملات زيبا
اس ام اس سخنان بزرگان ,جملات زيبا
عشق از ديدگاه بزرگان
اس ام اس و پيامک تولد
اس ام اس هاي زناشويي جالب و خنده دار
اس کليدهاي ميانبر در ويندوز
رفع مشکل خطا در گوشي هاي نوکيا
افزايش کارت شارژ ايرانسل,شارژ رايگان
تمامي خطاهاي مودم در اينجا
بيوگرافي الناز شاکر دوست
بيوگرافي نيوشا ضيغمي
بيوگرافي شيلا خداداد
بيوگرافي بهنوش بختياري
بيوگرافي گلشيفته فراهاني
اس ام اس جديد و ناب
اسمس عاشقانه و جديد
آف هاي بسيار زيبا و عاشقانه
کدهاي مخفي گوشي نوکيا
اولين موجود زنده ي ساخت دست بشر
اس ام اس هاي جديد دوستان
اس ام اس هاي جديد دوستان
جملات آموزنده و جالب از بزرگان
اس ام اس هاي زيبا و عشغولانه
روش هايي براي بالا بردن امنيت در ياهو
چگونه در محيط ياهو مسنجر با هک مقابله کنيم
جديد ترين اس ام اس هاي ناب
بالا بردن سرعت رايانه با ياهو مسنجر
خطرناک ترين کلمات در جستجو ها
شناخت بيشتر و بهتر ويروسها
قصه ی تلخ و درد آور یک عشق جوان به روایت تصویر